باز باران ،باز آتش
باز باران بی ترانه
چکه کرد از بام خانه
یک اتاق سرد و پر غم
یک اجاق بی زبانه
روح سرگردان یک زن
در پی تابوت می گشت
مرگ را دشنام می داد
خسته و مبهوت می گشت
آتش دوزخ کماکان
در درونش شعله ور بود
دستهایش تاول و خون
چشمهایش خیس وتر گشت
عقده ْ یک تکه نان
در نگاهش موج می زد
دستهایش پر ز خالی
حسرتش تا اوج می زد
مرگ بر لبهای ظلمت
بوسه می زد عاشقانه
می سرود از رنج یورقون
باز باران بی ترانه....
آمــدی امـشـب ســراغ سـردی آغـوش مـن
آتــشی انــداخـتی بــر دامـن خــامـوش مـن
روزگــارم را گــره بـر حــسرت فــردا زدی
تــیـر عـشق سـاحـلـم را بــر دل دریــا زدی
جرعه ای از دست تو مستی به جانم می دهد
جــان دیگر زنــدگی بـر اسـتخوانـم مـی دهـد
آی مـــردم، آتـشـی افـتــاده بــر دامــان مـن
شعله ای کـزعشق او روشن شده دنـیای من
حال تنها حنجره یـورقـون ز ایـن فـریـاد مـن
عـشق می تــازد بـسوی خـاطـرات یـاد مـن
تیرماه۸۷