تبليغاتX
تلواسه
کجایی نفس،عمر،زیبای من

بسوزان حریم غزلهای من

به تنهاییم آتش جان بده

دلم را به آغوش طوفان بده

اهورایی ام کن به ایمان خویش

قفس کن دلم را به زندان خویش

کجا می روی پابه پای دلم

بسوی قدمهای بی حاصلم

خدا هر دومان را به یکجا سرشت

ولی روی خشت تو این را نوشت

اگر خدشه ای زد زمانه به تن

هر آن خواستی از دگر تن بکن

به آن خشت دیگر چنین گفت او

تو خود نیستی،بوده ای جفت او

هر آنچه که اودر زمین از تو خواست

اطاعت بکن چون سوالش بجاست

خدا یا به غیر از عزیز دلم

ز یورقون نمانده بجز این قلم

+ نوشته شده در  ساعت <-01.01->  توسط تلواسه  |