شايدوقتی آنزمان كه ديگر از رفتن و دويدن به سوی آينده خسته شدی باز هم برگردی و به من فكر كنی به گذشته و...
"من از فكر آن نيز راضی ام "
+
نوشته شده در ساعت <-01.01-> توسط تلواسه
|
دردها سر بهم آورد خدایا چه کنم
شعر من واژه کم آورد خدایا چه کنم
شرح حالم همه راز است ولی خواهم گفت
سر این قصه دراز است ولی خواهم گفت
....
پ .ن :لحظه ای آرامشم آرزوست
پ.ن ۲: رو چشم مخاطب خاص
+
نوشته شده در ساعت <-01.01-> توسط تلواسه
|
پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر
ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين میگذاشت
نه ما کولهبار دقايق را
اصلا تمام هفتهها و هزارههای هماغوشی
پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بیگاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرندهی فالفروش کوچهی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد میآيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بیچراغ و راه بیمسافر است
پس از آن به بعد بود
که همهی روزهای معمولی ما
پارهئی از پسينِ همان پنجشنبههای حيا در ملاقاتِ گريه شد.
سید علی صالحی
+
نوشته شده در ساعت <-01.01-> توسط تلواسه
|
ناقوسها می نوازند،موسیقی نواختن را
بادها می خوانند ،آوای خواندن را
ولی او هنوز،برای لذت يک قطره اشکی مدام
به خود می پيچد
و دلم می گيرد.
همان هنگام که او مرد آسمان هنوز غمگين بود
همان هنگام که فقط او بود وباد. وبادی می برد گيسوانش را.
وصدای نفسش می پيچيد در سرسرای سکوت
و می شکست عظمت خاموش را.
وجاده ای که زاغی بالای يکی از درختانش
عظمت انکارش را در هم می پيچيد
و نگاهی کرد و برای آخرين بار پرسيد:
چرا رفت؟!
+
نوشته شده در ساعت <-01.01-> توسط تلواسه
|
تندیس سازم
دیوانه
از فریادهای دردم
شعر می تراشم
ول می گردم تا هر سپیده
ول می گردانم با خودم
کابوسم را
بودنت را
عاشق بودنم را
مایاکوفسکی
+
نوشته شده در ساعت <-01.01-> توسط تلواسه
|